تبلیغات
♥✰ just for exo ✰♥ - just for love me vampire 1

just for love me vampire 1

یکشنبه 4 اسفند 1392 05:39 ب.ظنویسنده : ★RiAn★

 
سلام چینگولای خوشگل وبم

خیلی خوب ی خبر توپ دارم براتون آهاییییی

ی داستان جدید نوشتم به نام : just for love me vampire

که یعنی : فقط برای عشقم خون آشام

شخصیتای نقش اول : کسی نیس جزززززززززززززززززززز
 
کریس

دست جیغ هوراااااااااا

و

مین جی که همون هیومین از t-ara

میباشد

راستش این داستانو زنگ دینی تو مدرسه نوشتم از بس حوصلم پوکیده بود ...

خوب از بس شوق و هیجان داشتم که بزارم وبم این داستانو

که پوسترشو الکی الکی درست کردم ایشالا قسمت بعدی جبران میکنم

خب راستش من خودم ی vampire هستم این داستانم

مربوط به ومپایر شدن من به وسیله ... هس

شک نکنین ...

خب اگه میخواین بفهمین جریان چیه چیه بشینین داستانو بخونین خوب اینم

پوستر داستان ما :



خوب حالا برید ادامه برای خوندن داستانم
بالای پشت بود داشتم لباس میشستم و با دوستم لارا حرف میزدم جریان

درباره ی تولد یون سو بود قرار بود اخر هفته تولد بگیره ما هم دعوت بودیم

بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم دیدم هوا داره تاریک میشه منم همه کارام

مونده بود

سریع لباس هارو آویزون کردم رو بند خیلی خستم شده بود رفتم به پایین ساختمون

ی نگاه انداختم یهو سرم گیج رفت احساس بدی داشتم ترجیح  دادم زیاد این بالا نمونم

و برم پایین .

رفتم پایین رو مبل نشستم داشتم با شبکه ها بازی میکردم که تصمیم گرفتم

برم قهوه درست کنم چون باید تا صبح بیدار میموندم  داستان مینوشتم برای

شرکت

قهوم رو برداشتم رفتم تو تراس داشتم دستمو با بدنه لیوان قهوه گرم میکردم هوا خیلی

سرد بود

صدای گوشیمو شنیدم داشت زنگ میخورد قهوه رو گذاشتم رو میز و دوییدم

سمت گوشیم بلاخره پیداش کردم دیدم لارا دار زنگ میزنه

تعجب کردم و جواب دادم :

مین جی : سلام

لارا: سلام مین جی

من دارم میام پیشت که پس فردا باهم بریم باشه؟!

مین جی : خیلی خوب زود بیا منتظرتما

___________________________________________________

سریع خونه رو جمع جور کردم و داشتم کیک درست میکردم

یهو تو فضای ساکت لارا اومد محکم در زد . 6 متر از جام پریدم بالا

سریع درو باز کردم یکم زدمت و فح*ش دادم بهش

لارا: وای باشه باشه دیگه اذیتت نمیکنم

مین جی: چیششششش

رود باش لباساتو عوض کن بیا کیک پختم

کیک رو از تو فر در اووردم داشتم چایی میریختم که لارا اومد و نشست رو صندلی و شروع کرد

تند تند حرف زدن ( گفت :

الان کیک و چایی بعدش یکم بازی میکنم اخر شب فیلم وحشتناک میزرایم و میخوابیم

فردا صبح تو شرکت نمیری باهم خونه رو تمیز میکنم عصر میریم خرید و میایم

درباره جشن فردا حرف میزنیم فرداشم که جشنه

مین جی: اوه آروم لارا نفس بکش نفس بکش

لارا: شروع نکن بیا بشین

--------------------------------------------

چایی و کیکمون رو خوردیم کلی حرف زدیم راجب عنواع موضوعات یهو ساعتو نگاه کردم دیدم 12

شبه

مین جی: لارا پاشو بریم بخوابیممممممم ساعت 12 ست

لارا خیلی ریلکس : باوشه

رخت خواب هارو انداختم جلو تلویزیون و گرفتم خوابیدم لارا که از دستشویی اومد خیلی

سرحال گفت: ی فیلم وحشتناک اووردم توپپپپپ

مین جی: راجب چی؟!

لارا : خون آشام هااااااااااا یوها هاهاهاهاهاها

مین جی : کوفت , زود بیا بخوابیم

---------------------------------------

دوتایمون تو رخت خواب دراز کشیده بودیم داشتیم فیلم میدیدم

جریان ی خون اشام بود که عاش*ق ی انسان شده بود که یهو ...............

صبح شده بود ساعتو دیدم یهو شکه شدم دیدم ساعت 11 صبحه سریع لارا رو بیدار کردم

دیدم بیدار نمیشه و خوابیده

سریع رفتم کارام رو کردم  صبحونه الکی خوردم

و خلاصه داستانمو برداشتم گذاشتم تو کیفم و حرکت کردم رفتم تو ماشین ی اسم ام اس

به لارا دارم گفتم: لارایی من باید خلاصه داستانمو بدم شرکت برام دعا کن قبولش کنن

بلند شدی برو سرمیز صبحونه حاظره ... ناهار هم نمیخواد حاظر کنی من از بیرون میگیرم

میارم


تموم شد قسمت 1

پنج شنبه قسمت 2 رو میزارم یادتون باشه بخونین ..

تا 5 شنبه بابای





آخرین ویرایش: یکشنبه 4 اسفند 1392 06:51 ب.ظ

 
یکشنبه 4 تیر 1396 08:54 ق.ظ
I am so happy to read this. This is the type of manual that needs to
be given and not the accidental misinformation that is at the
other blogs. Appreciate your sharing this greatest doc.
سه شنبه 2 خرداد 1396 10:34 ق.ظ
Hi to all, how is all, I think every one is getting
more from this site, and your views are pleasant for new people.
سه شنبه 29 فروردین 1396 01:36 ق.ظ
I like the valuable information you supply in your articles.
I will bookmark your blog and test once more here frequently.

I'm fairly sure I'll learn a lot of new stuff proper right here!
Good luck for the following!
دوشنبه 12 اسفند 1392 06:01 ب.ظ
موضوعش جالبه تقریباجدیده
★RiAn★
مرسی عزیزمـــــــــــــــــــــــــــــ
دوشنبه 12 اسفند 1392 06:00 ب.ظ
چه پوسترباحالی درست کردیمیدوستمش
★RiAn★
مخسی منم دوسش دارم

عاچقتم
چهارشنبه 7 اسفند 1392 07:51 ب.ظ
مرسی هانی........زحمت کشیدیییییییییییی
ولی از این عکسه ترسیدم بهش نمیومد.............................................
★RiAn★
خواهش عزیزم ...

وا بهش میاد که
چهارشنبه 7 اسفند 1392 07:50 ب.ظ
میانه با تاخیر اومدم.......اینترنتم اصلا یه مدت قطع بوددددددددددددددددددددددددددددد
★RiAn★
ایشکال نداره عزیزممممممممممممممممممم
چهارشنبه 7 اسفند 1392 02:07 ب.ظ
آپمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
★RiAn★
اومدممممممممم
چهارشنبه 7 اسفند 1392 02:07 ب.ظ
اوخی چه مین جی باحاله
★RiAn★
منم دیگه
چهارشنبه 7 اسفند 1392 02:07 ب.ظ
کای تو داستانت نیس؟
★RiAn★
نچ ببخشید
چهارشنبه 7 اسفند 1392 02:05 ب.ظ
من طرفدرا درجه یک وبلاگتم بخدا
★RiAn★
فدات شم
چهارشنبه 7 اسفند 1392 02:04 ب.ظ
واییییییییییییی چه پوسترت باحاله داستانتم باحال تره
★RiAn★
مخسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر