تبلیغات
♥✰ just for exo ✰♥ - داستان جدید :اولین ضربه عشق : پارت 1

داستان جدید :اولین ضربه عشق : پارت 1

یکشنبه 20 بهمن 1392 04:02 ب.ظنویسنده : ★RiAn★

 
آنیاسئووووووووووو

من دارم ی داستان مینویسم جدیده دقیقا برعکس داستان دوستم هانا هستش

ی خوره گریه دار و عشقولانست اسمش هست "اولین ضربه عشق"

خیلی باحاله قسمت اولشو الان شروع میکنم برید ادامه یوهاااااا هاییی

                                  ادامه مطلب  ^_^




هیومین= لی مین هی
کریس = کیم وویونگ
سهون= پارک یی جونگ
" اولین ضربه عشق "


مشغول تمیز کردن زمین بود در خانه ای باشکوه و پر زرق و برق خانه ای که رویای زندگی در آن را داشت در فکر و رویا خود بود که ناگهان صدایی از دور شنید سریع کار خود را تمام کرد و به طرف در حرکت کرد ...

_سلام آقا خوش اومدید همه چیز آمادست لطفا بفرمایید ...

_ بله مثل اینکه کارتو خوب انجام دادی از حالا به بعد این خونه باید در بهترین شرایط باشه.

_ چشم آقا...

_میتونی بری حالا...

_______________________________________________________________________

لی مین هی دختری ساده است . دختری دبیرستانی و فقیر که با خواهر مریض خود زندگی میکند ...
تمام تلاش خود را برای به دست اوردن پول و هزینه دبیرستان و دارو های خواهرش میکند ...

_______________________________________________________________________

کیم وویونگ پسری سروتمند از خانواده ای مشهور است ... هیچ چیزی برایش اهمیت ندارد

هیچ علاقه ای به دختران و به ازدواج نشان نمیدهد در حالی که همه دختران ارزو وویونگ را دارند...


_______________________________________________________________________





وقتی مین هی در حال جمع کردن لیوان مشروب پدر وویونگ است وویونگ با هدفون وارد اتاق میشود و با ضربه ای اتفاقی به مین هی میخورد سینی و لیوان ها از دست مین هیی می اوفتد و میشکنند...


مین هی:آقا من واقعا معذرت میخوام ببخشید از عمد نبود اشتباه من بود بی احتیاتی کردم لطفا من رو ببخشید ...

وویونگ با حالتی بی اهمیت هدفونش را در می آورد و نگاهی به دختر جوان می اندازد و میگوید: هیچی نگو فقط از سر راه برو کنار ...


مین هی خم میشود و تعظیم میکند و سریع مینشیند و تکه های شکسته لیوان را از روی زمین جمع میکند که ناگهان !!!

مین هی: آییی دستم آیش!!!

وویونگ ی قدم عقب میاید و میبیند مین هی دستش را محم میفشارد تا خون کم تری از دستش خارج شود...
وویونگ جلوی مین هی میایستد ...

مین هی بالای سرش را نگاه میکند: ببخشید الان جمعش میکنم...

وویونگ با همون حالت : کی ازت خواست عذر بخوای؟! اصلا بگو ببینم کی به تو گفت به اینا دست بزنی ؟! ایش دختره خنگ

وویونگ کنار مین هی مینشیند و دستش را میگیرد و در دهان خو میگذارد تا خون او بند بیاید ...

مین هی تا به خود میاید دستش را میکشد و میگوید: ببخشید اما خودم حلش میکنم...

وویونگ از کنار مین هی پا میشود و از جیبش یک دستمال در میآورد و جلوی او پرت میکند و میرود...
_____________________همون شب ساعت 12_________________________________

پدر وویونگ از محل کار خود برمیگردد و با سرعت وارد اتاق خود میشود و به مین هی سفارش میکند که اجازه ندهد کسی وارد اتاق او شود...

مین هی کار های خود را میکند و نگاهی به ساعت میکند ساعت دقیقا 1:46 دقیقه...
 او وسایش را جمع میکند و تا به در میرد دست خود را روی دستگیره میگذارد و در را باز میکند میبیند وویونگ پشت در وایستاده ...

مین هی سریع کنار میرود و میگوید: ببخشید .. بفرمایید تو  ... خوش آمدین...

وویونگ  رو به رو او می ایستد و با یک نیشنخند دور میشه ...

مین هی میفهمد که باید خیال رفتن را از سرش بیرون کند ... وسایل خود را کنار در میگذارد نیم ساعت بعد به سمت اتاق وویونگ میرود...

در میزند و وارد اتاق میشود و ......................................



قسمت بعدیش رو 3 روز دیگه میزارم

اگه نظرات بالای 10 تا بود البته...

اگه نبود هفته دیگه شایدم بیشتر

شوخی نمیکنم پس نظر بدین

فعلا آنیو اونی ها

چالگایوسمیم نیدا


آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1392 07:02 ب.ظ

 
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:48 ق.ظ
I seriously love your blog.. Pleasant colors & theme.
Did you create this site yourself? Please
reply back as I'm hoping to create my very own website and want to find out where you got this from or what the theme
is called. Appreciate it!
سه شنبه 20 اسفند 1392 07:12 ب.ظ
واچرانمیتونه بره خونه؟؟؟من برم پارت بعد....
★RiAn★
اوکی عزیزم
سه شنبه 20 اسفند 1392 07:11 ب.ظ
اوخی مین هی....وویونگ چه پسرخوبیه!ا
★RiAn★
وویونگ گندهههههههههههههههه اخه به این میگن خوب؟ یچیزی تو مایه های سوکیه
سه شنبه 20 اسفند 1392 07:10 ب.ظ
خب من این داستانتم بخونم.....
★RiAn★
خخخخخ اوکی جیگرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر