تبلیغات
♥✰ just for exo ✰♥ - just for love me vampire 3

just for love me vampire 3

دوشنبه 12 اسفند 1392 04:35 ب.ظنویسنده : ★RiAn★

 
سلاممممممممم چینگو هاااااااا


من امدمــــــــ های هایــــــــــــ


ی خبر توووووپ


قسمت سوم just for love me vampire هم نوشتممم



ولی نظر نمیدیناااااااااااااااااااااا



دلم میخواد بکشمتونــــــــــــــ



از الان بگم این قسمت اگه بیشتر از 5 تا نظر داشت بعدیو میزارم اگه نداشت نمیزارم

چون من تو هر وبلاگی که میرم میبینم داستانا بیشتر از 100 تا نظر داره فقط ماله من 0



اینم پوستر:





ادامه مطلب
:pkbee5_4a5132:

چی؟! این کیه ها؟؟!

اصلا حس خوبی نداشتم حس میکردم یکی داره نگام میکنه ... به امید اینکه دیوونه شدم رفتم سمت سالن وارد شدم دیدم لارا دست

کمر فقط میخواد سرمو از تن جدا کنه ...

رفتم بغلش کردم و گفتم: لارا ببخشید چند نفر دنبالم کردنـ

لارا: باشه خودتو ناراحت نکن بیا بریم خونه جات خالی همه برنامه هارو از دست دادی ی عالمه ...

مین جی: بیان بیان بیانهههه بیا بریمممم

تو راه بودیم کم کم داشت خوابم میگرفت

میدوستم برم خونه فقط میوفتم میمیرم از خستگی!

لارا: مین جی من باید برم خونه مامانم میگه باید برم فردا باهم بریم خونه عموم تو ججو

مین جی: اشکال نداره لارا خوشبگذره زود بیا تا دلم تنگ نشه ها

لارا ی چشمک بهم زد و به تاکسی گفت بره سمت خونش

وقتی لارا پیاده شد سریع تاکسی حرکت کرد سمت خونه من ...

_______________________________________________________________________

رسیدم خونه داشتم از خستگی میمردمـ سریع رفتم حمام و ی دوش گرفتم که با خیال راحت

بخوابم.

ساعت 1 شب بود هنوز خوابم میومد اما نمیتونستم بخوابم فکرشم شدید پیش اون پسره بود

اون کی بود؟

تو فکر هام غرق شده بودم که خوابم برد

___________________________صبح ساعت 6_________________________________

ساعت 6 بود از خواب بیدار شدم یاد دیشب اوفتادم خندم گرفت چجوری خوابم برد

رفتم سراغ یخچال ی چیزی خوردم و رفتم تو تراس ...

امروز سرمایه عجیبی بود سر صبح بود اما هوا تقریبا تاریک بود

خداییشکر چون فقط داستان نویس بودم و میدادم شرکت زیاد نیاز نبود هعی برم شرکت

دلم قهوه خواست رفتم یدونه درست کردم و رفتم دوباره تو تراس داشتم قهوه میخوردم

یهو یادم اوفتاد شنبه ها کلاسا شروع میشه یعنی امروز ساعتو نگاه کردم تقریبا 8 بود رفتم لپ

تاپ رو روشن کردم که ببینم ساعت کلاسام چنده .

 وارد سایت شدم نوشته بود : شنبه _ ساعت 12 ظهر تا 6 بعد ظهر

مین جی: وایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی 6 ساعت کلاس

اصلا حال کلاسای بیخود شرکت رو نداشتم همش چرتن


لپ تاپ رو خاموش کردم تصممیم گرفتم برم ی فیلم ببینم هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم

تا اینکه ی رفتم سراغ جعبه فیلم های قدیمی همشون چرت بود تا اینکه ی فیلم پیدا کردم

اسمش LOVE ME VAMPIRE بود..

تعجب کردم چون تاحالا ندیده بودمش شاید مال لارا بوده باشه چون اون عاشق خون آشاماست

دلم خواست ببینمش منم نامردی نکردم گذاشتمش تو دستگاه  دلم خواست ی حال هوایی

به خونه بدم واسه همین پرده ها رو کشیدم چراغارو خواموش کردم دقیقا مثل شبا شده بود

رفتم ی ظرف توت برداشتم و رفتم جلو تلویزیون فیلمه راجب ی دختر خون آشام بود که عاشق

ی پسر انسان میشه ...

خیلی جالب بود داشت کم کم از خون آشاما خوشم میومد حواسم به فیلم نبود که ی صحنه

وحشتناک اومد یهو منو 60 متر از جام پریدم بالا تا به خودم اومدم کلی خندیدم تقریبا اخرای فیلمه

بود وقتی فیلمه تموم شد کلی ذوق کردم ازشون خیلی خوشم اومده بود الان کارای لارا رو درک

میکردم هههه

رفتم سراغ لپ تاپم که یکم راجب خون آشاما تحقیق کنم ببینم جریانشون چیه سرگرم بودم از

چند تا مطلب و عکس پرینت گرفتم و گذاشتم تو کشو تو حال هوای خودم بودم که یهو چشم به

ساعت اوفتاد دقیقه 11 بود

ساعت 11 کلاسم شروع میشد و فقط نیم ساعت تا محل راه بود .... سریع حاظر شدم و حرکت

کردم تو راه بودم تو تاکسی که دقیقا 10 دقیقه به 11 رسیدم

تا کیفم رو گذاشتم زمین کلاس شروع شد و بازم همون حرفای همیشگی
_______________________________________________________________________
ساعت 6:30 عصر



سر خیابون وایساده بودم چون زمستونب ود هوا زود تاریک میشد الانم غروب بود لامصب هرچقدر

وایسادم نه اتوبوس اومد نه تاکسی وایساد...

به هر تاکسی هم که زنگ میزدم میگفت سرویس تموم کردیم یا جواب نمیداد

داشتم پیاده سمت خونه میرفتم راه خیلی دور بود ی 400 متری که رفتم ی تاکسی برام وایساد

سریع سوار شدم هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که بارون گرفت شدید شدید بود تو فکر این بودم که

به تاکسی بگم جلوی ی رستوران وایسه تا ی شام بگیرم حال غذا درست کردن نداشتم

تفریبا به خونم نزدیک شدیم که ی رستوران دیدم گفتم وایسه بهش گفتم وایسه تا بیامر فتم تو ی

غذا سفارش دادم منتظر بودم تا درست شه سریع گرفتم رفتم تو ماشین یهو راننده گفت :

ببخشید خانوم من برام ی مشکل پیش اومده اگه میشه شما رو همین جا پیاده کنم؟!

مین جی: ولی اقا تو این بارون....

راننده: درک میکنم اما واقعا غیر ممکنه

حال بحث کردن نداشتم پولش رو دادم تو بارون داشتم میرفتم کلا خیس شده بودم

رسیدم در خونه خدایشکر غذا هام تو پلاستیک بود و خیس نشده بود فقط سرد بود که باید

میرفتم گرمش میکردم.

داشتم دنبال کلید میگشتم درو باز کنم اصلا در باز نمیشد با خودم (کمی بلند) گفتم: لعنتی  باز

شو دیگهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

هرکاری میکردم باز نمیشد یهو دیدم در خود بخود باز شد بدون هیچ دقتی داشتم از پله ها میرفتم

بالا که پام لیز خورد و اوفتادم رو پله ها غذامم اوفتاد و ریخت

خیلی عصبی شدم و رفتم  پیش نگهبان و بهش گفتم بیاد تمیزش کنه ی بیانه هم بهش دادم

بالا بودم درو باز کردم و رفتم تو یهو یکی از پشت درو گرفت خیلی با ترس برگشتم و دیدم ی

پسره با کلاه و ی عینک جلو رومه اومدم جیغ بزنم که  گفت: هیســـــــــــــــــــ اروم باش

گفتم: تو کی هستی گمشو از خونم بیرون

گفت: چقدر وراجی ...

داشتم عصبی میشم که عینکشو برداشت یهو برق چشاش همون پسر ای که جونمو نجات داد!

مین جی: تو؟؟؟!! 

گفت : بیا غذاتو بگیر برو بخور ..(دستشو دراز کرد جلوم تو دستش ی پلاستیک بود)

مین جی: از کجا میدونی من غذام رو انداختم ؟!

گفت: هعی خدا تو ادم بشو نیستی

اومد تو خونم درو بست رفت کنار مبل کلاهشو انداخت و عینکشو گذاشت رو میز رفت طرف اشپز

خونه
 
سریع داد زدم : خیلی پرروای هاااااا اصن به چه حقی اومدی تو خونم؟

جوابی نداد

چندثانیه بعد گفت : بیا

رفتم دیدم میز غذا رو چیده خیلی چیزا بود منم گشتم بود اما جلو خودمو گرفتم گفتم: نمیخوام

لطفا برو بیرون

اومد دستمو گرفت نشوند رو صندلی گفت : میمیری بهم اعتماد کنی؟!؟

مین جی: وقتی حتی اسمتو نمیدونم چطور بهت اعتماد کنم قهرمان؟

گفت : غذاتو بخور بعد خودت میفهمی

شروع کردم غذا خورد کل مدت بهم خیره شده بود

ازش میترسیدم ولی وجودش بهم آرامش میداد ... سریع تموم کردم میخواستم میز رو جمع کنم

که دستمو گرفت و بشقاب هارو ازم گرفت

منم توجه نکردم ی خنده شیطانی تحویلم داد منم کل مدت منتظر موندم

باهم رفتیم رو مبل نشستیم بهش گفتم : اسمت !؟!

گفت : دستتو بیار

دستمو بردم جلو ی تاس گذاشت کف دستم گفت : تاس رو 2 بار بنداز بعدش برش دار توش فوت

کن و بعد دوباره بنداز

این کارو  کردم تاس چرخید و چرخید رو ی اسم وایساد .........................



آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 اسفند 1392 06:21 ب.ظ

 
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:30 ب.ظ
Hi there to every body, it's my first pay a visit of this website;
this web site carries remarkable and really good data designed for readers.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:47 ق.ظ
Hey there! I just wanted to ask if you ever have any trouble with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing many months of hard work due to no back up.
Do you have any methods to protect against hackers?
دوشنبه 28 فروردین 1396 06:16 ق.ظ
I am really impressed with your writing skills and also with the layout
on your blog. Is this a paid theme or did you modify it yourself?
Anyway keep up the nice quality writing, it's rare to see a great blog like this one today.
سه شنبه 15 فروردین 1396 06:14 ب.ظ
My developer is trying to convince me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the expenses.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on a number of websites for about a year and am nervous
about switching to another platform. I have heard very good
things about blogengine.net. Is there a way I can import all
my wordpress posts into it? Any kind of help would be greatly appreciated!
سه شنبه 13 اسفند 1392 08:27 ب.ظ
اجی خیلی قشنگ بود . عالی بود.مرسی . فداتشم !
★RiAn★
خواهش میکنم گلم ... عزیزمی
سه شنبه 13 اسفند 1392 07:26 ب.ظ
پارت بعدیوزودبذاری
★RiAn★
چشم عزیز دلم
سه شنبه 13 اسفند 1392 07:20 ب.ظ
خیلی پرهیجان شد!!!یعنی اسمش چیه؟
★RiAn★
هاهاهاها از عمد اینجوری کردم یکم استرس بگیرین
سه شنبه 13 اسفند 1392 07:14 ب.ظ
راستی اگه بیای این وبلاگ داستانموبخونی خوشحال میشم
★RiAn★
چشم عشقم اومدم
سه شنبه 13 اسفند 1392 07:13 ب.ظ
اون داستانایی که میبینی بالای100تانظرداره بیشترفنای دابل اسن که هرنفر20تانظرمیذاره!!!
میخای منم همینکارومیکنم
★RiAn★
اره دقیقا من از دابل متنفرم راستش خو دیگه ترکیده خیلی وخته هماما بازم...

عاشقتم اونیی چرا نخوام؟
سه شنبه 13 اسفند 1392 07:12 ب.ظ
نه جیجرمن اینستاندارم ویبودارم
★RiAn★
باشه عزیزممممممممممممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر